خشنوثره مزداهه اهورهه
ساختار بیرونی در غزلیات حضرت مولانا
(پيش كش به روان جاوید حضرت خداوندگار عشق و عرفان به مناسبت روز بزرگداشت وی)
براي بوجود آمدن يك اثر ادبي عوامل گوناگون دخالت هاي خود را مستقيم يا غير مستقيم
مي گذارند .اين عوامل بوجود آورنده باعث مي گردد كه يك اثرادبي مورد توجه و يا رد مخاطبان خود قرار گيرد و به بياني ديگر شدت و ضعف يك اثر از عوامل بوجود آورنده ي آنها نشات مي گيرد .
ساختار يكي از عوامل مهم در ايجاد اثر ادبي است و باعث مي گردد كه يك اثر از نظر شدت و ضعف جريانات موجود در آن مورد بررسي قرار گيرد . ساختار ارتباط اجزاي تشكيل دهنده ي يك اثر ادبي با هم است كه باعث مي شود يك وحدت موضوعي كل ايجاد شود و در عين جامعيت اثر،اجزاي تشكيل دهنده ي آن استقلال خود را نيز به عنوان مجموعه ي تشكيل دهنده ي از دست ندهند .
ساختار را به دو نوع ساختار دروني يا معنوي و ساختار بيروني يا ظاهري تقسيم مي كنند . ساختار معنوي يعني اجزاي تشكيل دهنده ي مفاهيم يك اثر و ساختار بيروني اجزاي كلامي و نوشتاري يك اثر است .(ما در اين نوشتار با ساختار بيروني سروكار داريم )
در تعريف ساختار بيروني آورديم كه اجزاي نوشتاري يك اثر را شامل مي گردد به عبارت بهتر ساختار بيروني اثر ، چگونگي نوشتن خط رسمي و همچنين آرايه ها و صناعات بديع ادبي را شامل مي گردد ، قافيه و رديف نيز در شمار ساختار بيروني قرار مي گيرند .
رديف و قافيه علاوه بر اينكه پايگاه محكم و اصلي براي بستن ساختار ذهني يك اثر شعري است جنبه هاي ديگر را مانند موسيقي يك اثر را هويت مي بخشد و از نظر نوشتاري
شخصيت بخش نهايي يك اثر را بر عهده دارد . در طول تاريخ ادبيات هزار ساله ي پارسي شاعران هميشه براي بيان مفاهيم ذهني خود در پي بستن رديف و قافيه ي نيكو براي اشعار خود بوده اند و شايد همين انديشيدن به قافيه و رديف بود كه باعث تغيير و نو آوري در شعر پارسي و بوجود آمدن شعر نيمايي شد .
غزل به عنوان پر طرفدارترين قالب شعري ، بدون قافيه داراي شخصيت و هويت مشخص نمي باشد و همگان غزل را به عنوان قالب داراي قافيه شناخته اند .در طول هزار سال شعر پارسي كه شاعران غزل سراي ايران بر تارك ادبيات درخشيده اند ، نام خداوندگار عرفان حضرت مولوي درخشاني خاصي از خود نشان مي دهد .
حضرت مولوي با انقلاب روحي و ايجاد شور در غزل چهره ي ماندگار ادبيات ايران و جهان است . وي براي بيان اهداف و نظرات خود و جامه پوشانيدن به مفاهيم ذهني خود گاهي ساختار بيروني غزل را دست خوش تغييراتي داده اند كه آثار حيران كننده اي از خود بر جاي گذاشته اند . ايشان به دنبال تغيير سبك يا نوآوري قالب نبوده اند بلكه اين روح عظيم و عرفان ناب است كه اين چنين در غزل نمي گنجد و باعث مي شود كه قالب شكسته شود.
سعي بر اين داريم كه برخي از گوشه هاي خارق العاده ي ساختار بيروني غزليات حضرت مولوي را نمايان كنيم . غزلياتي كه لطيف ترين دقايق روح يك انسان ابرمرد را در خود در برگرفته . شور و حال و بي خود از خود كه در يك فرد عادي نمايان نمي شود . اين است كه در برخي از موارد ساختارشكني در غزل به وجود مي آيد و به قول و گفته ي شيخ ميهنه حضرت ابوسعيد ابوالخير قسمت پيلان را در گلوي موران نريزند ،رخ مي دهد . حكايت مولوي و روح مولوي در غزل حكايت قسمت پيلان و مور مي شود و غزل از هم پاچيده مي گردد.
حضرت مولوي در اشعار غزل خود گاهي ساختار بيروني را چنان دستخوش تحولات كرده است كه جز حيراني چيز ديگري در ذهن نمي آيد . به گوشه هايي از اين انقلابات مي پردازيم .
حضرت مولوي يدي بسيار طولاني در غزل سرايي داشته اند ، به خوبي غزل را مي شناختند و از بحر ها و اوزان عروضي غزل آگاه بوده اند و از جمله كساني بوده اند كه ناب ترين رديف و قافيه ها را در اشعار خود آورده اند .
ايشان در اشعار خود از رديف يك هجايي كه در ضمن به عنوان يك جمله معني كامل مي دهد استفاده كرده اند .
تا چند تو پس روي به پيش آ
در كفر مرو به سوي كيش آ
و به سادگي از اين فعل امري براي بيان مقصود خود استفاده مي نمايند .
گاه ايشان لازم دانسته اند كه رديف خود را چنان بلند بياورند كه تاثير رديف در ذهن و روان مخاطب در درجه ي بيشتري از اهميت قرار گيرد و رديف در حكم شعاع دايره ي فكري مخاطب قرار مي گيرد و ضربه ي رديف بر ذهن ماندگار مي شود .
رو آن رباعي را بگو مستان سلامت مي كنند
وآن مرغ آبي را بگو مستان سلامت مي كنند
معشوقه به سامان شد تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد تا باد چنين بادا
گاه رديف را در تركيب چند چند جمله و فعل مستقل و شبه جمله امري مي آورد كه شايد
بي سابقه باشد ،و يا حداقل تا زمان وي به اين گونه استفاده نشده بود.
اي دل فرو رود در غمش كالصبر مفتاح الفرج
تا رو نمايد مرهمش كالصبر مفتاح الفرج
اي در غم بيهوده رو كم تركو بر خوان
وي حرص تو افزوده رو كم تركو بر خوان
اي هوس هاي دلم بيا بيا بيا بيا
اي مراد و حاصلم بيا بيا بيا بيا
اي هوس هاي دلم باري بيا رويي نما
اي مراد و حاصلم باري بيا رويي نما
چو اندر آيد يارم چه خوش بود خدا
چون گيرد او به كارم چه خوش بود خدا
كار به اين تمام نمي شود حضرت مولوي پاي خود را فراتر نهاده است و به سراغ رديف هايي مي رود كه عجيب و غير متعارف در شعر است.
ماه ديدم شد مرا سود اي چرخ
آن مهي ني كو بود بالاي چرخ
گويند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گويند صبح نبود شام ترا دروغ
به بخت و طالع ما اي افندي
سفر كردي از اينجا اي افندي
هست در غم دلشده دانشمندي
همچو نقره ست در آتشكده دانشمندي
اي كه خليل من تويي بهر خدا جكي جكي
عزم جفا مكن مرو پيش من آ جكي جكي
گاهي اين اعجاب در رديف را همراه بلندي جملات رديفي در شعر وغزل خود مي آورد و بر افسون كلام خود چندين بار مي افزايد.
ساقي بنوش آن جام مي يرلي يلي يرلي يلي
مطرب بگو به آواز ني يرلي يلي يرلي يلي
اين گوشه هايي از حيران كاري حضرت مولوي در رديف است . هنگامي حضرت مولوي آتش خود را بر جان ديگران مي زند كه پاي قافيه را نيز به ميان مي كشد . اين هنگام است كه غزل ديگر تاب مقاومت در برابر فخامت زبان و كلام حضرت را ندارد و تسليم فرمايشات وي
مي شود.
به اعجاب وي در تركيب رديف و قافيه مي پردازيم.
يك شگفت انگيزي كامل از ايشان اين است كه غزل را در فرم مثنوي به نقش مي كشد . قالب به صورت فرم رديف دارا است ، يكسان قافيه بسته مي شود يعني رديف نقش قافيه را بازي
مي كند در حالي كه قافيه جدا است و رديف هم نقش رديفي خود را بازي مي كند . با اين كار يكي از مشهورترين غزليات خود را سروده است.
اي يوسف خوش نام ما ، خوش مي روي بر بام ما
اي در شكسته جام ما ، اي بر دريده دام ما
اي نور ماه ، اي سور ما ، اي دولت منصور ما
جوشي بنه در شور ما تا مي شود انگور ما
اين شعبده بازي كه وي در غزل مي نماياند به همگان ثابت مي كند سرايش بزرگترين مثنوي ايراني كاري سخت براي مردي بزرگ نبوده است .
گاهي در غزليات خود فقط رديف را مي آورد و از وجود يك عامل اصلي در غزل به نام قافيه صرفه نظر مي كند كه در نگاه اول به سواد شعري حضرت شك برده مي شود. اما مي دانيم كه كسي اين شعر را گفته است كه به تمام بحرها و اوزان شعر پارسي آگاهي دارد و حداقل فرق بين قافيه و رديف را مي داند و در مرحله ي بعدي اگر به اين غزليات نگاهي كنيم شاهكار حضرت مولوي نمايان مي شود و آن گاه است كه مي گويم اگر قافيه مي آمد، شعر از هم پاچيده مي شد و فخامت كلام را از دست مي داد و در اين هنگام است كه عقل باز مي ماند از اين افسونگري كلام .
اي نوش كرده نيش را ، بي خويش كن با خويش را
با خويش كن بي خويش را چيزي بده درويش را
تشريف ده عشاق را پر نور كن آفاق را
بر زهر زن ترياق را چيزي بده درويش را
گاهي شعر را در مطلع بدون رديف مي آورد . اما همان قافيه مصرع دوم را در اوج توانايي تبديل به رديف از بيت هاي ديگر مي كند و رديف را بدون قافيه ي بيروني مي آورد كه قافيه اصلي است و قافيه را تبديل به قافيه هاي دروني و مياني مي كند .
اي يار قمر سيما ، اي مطرب شكر خا
آواز تو جان افزا ، تا روز مشين از پا
سودي همگي سودي بر جمله بر افزودي
تا بود چنين بودي تا روز مشين از پا
صد شهر خبر رفته كاي مردم آشفته
بيدار شد آن خفته ، تا روز مشين از پا
راح به فيها والروح فيها
كي اشتهي هاقم فاسقني ها
اين راز يارست اين ناز يارست
آواز يارست قم فاسقني ها
يا كالمينا ، يا حاكمينا
يا مالكينا ، لا تظلمونا
يا ذا الفضايل . زهر اشمايل
سيف الدلايل ، لا تظلمونا
گر بي دل و بي دستم و ز عشق تو پا بستم
پس بند كه بشكستم آهسته كه سر مستم
در مجلس حيراني جا نيست مرا جاني
زان شد كه تو ميداني آهسته كه سر مستم
اي سرو گل بستان بنگر به تهي دستان
ناني ده و صد بستان ها ده چه به درويشان
بشنو تو ز پيغامي فرمود كه سيم و زر
از صدقه شده كمتر ها ده چه بدرويشان
گاهي غزل روال عادي خود را در مطلع طي مي كند يعني داراي قافيه و رديف معين است اما در بيت هاي بعدي روند خود را باز از دست مي دهد و قافيه تبديل به قافيه دروني مي شود .
باز اكنون بشنو ز من يرلي يلي يرلي يلي
هر دم زنم تن تن ت تن يرلي يلي يرلي يلي
من خود كيم يا كيست او او زمن يا من ازو
خود زنده و باقيست او يرلي يلي يرلي يلي
پيچيدگي زماني بالاتر مي گيردكه غزل بدون رديف مي آيد و شكل اول خود را پيدا مي كند اما در بيت هاي بعدي يك واژه از جنس قافيه كه مي تواند قافيه باشد به عنوان رديف در شعر آورده مي شود و قافيه به يك رديف تبديل مي شود كه تا آخر تكرار مي گردد و واژه ي قبلي رديف تبديل به قافيه اصلي مي گردد.
يا ساقي شرف شرا با تك زندي
فالراح مع الروح من افضالك عندي
برخيز كه شوريد خرابات افندي
مستان نگر و نقل و شرابات افندي
هر مست در آويخته با مست زمستي
گردان شده ساقي به مساقات افندي
حيرت به اوج بالاتري مي رسد هنگامي كه غزل را در مطلع بدون رديف مي آورد و در
بيت هاي بعدي مصرع دوم هر بيت فقط به عنوان رديف مصرع اول آورده مي شود چيزي كه در مستزاد به گونه اي ديگر استفاده مي شود .
زان روي كه جان جان فزايي
از يك نظري تو دل ربايي
حق است ترا كه بي وفايي
يا معتمدي و يا شفايي
گوييم وليك بسته بسته
يا معتمدي و يا شفايي
حيرت را كامل مي كند هنگامي كه از همان اول و ابتداي غزل مصرع دوم هر بيت را به عنوان رديف مي آورد هر چند كه واژه ي آخر رديف بيت اول را مي توان به عنوان قافيه مطلع نيز گرفت .
خواهم كه ميان ما در آيي
اي ماه بگو كه كي بر آيي
وز يارك خود دريغ داري
اي ماه بگو كه كي بر آيي
هنر نمايي حضرت مولوي جايي به كمال مي رسد كه اكثر مطالب گفته شده را به استثناي دو مورد آخر را يك جا در غزل و غزلي بسيار معروف مي آورد وهنر خود را به رخ همگان مي كشد شاهكار خود را به عرضه مي گذارد كه بي شك يكي از عجيب ترين غزليات زبان پارسي است.
در اين غزل ابتدا به صورت عادي يعني داراي قافيه ورديف مشخص است ، اما در بيت دوم وضع فرق مي كند كه در اين هنگام رديف يك واژه اي تبديل به يك جمله اي نسبتا بلند
مي شود و قافيه ي اصلي شعر جاي خود را به قافيه ي دروني و مياني مي دهد و قافيه اصلي از بين مي رود يعني از يكي از اركان اصلي غزل كه قافيه ي اصلي است صرف نظر مي كند . شگرف اين است كه در بيت هايي كه قافيه هاي دروني و مياني آورده شده است بعد از
قافيه هاي فرعي يك رديف جداگانه آورده مي شود و غزل به صورت مثنوي سروده مي شود اينجاست كه عقل كم مي آورد و قلم از شرح باز مي ماند و سر به علامت تسليم فرو مي آيد ، روان به روان حضرت مولوي درود مي كند و زبان به نا خواه غزل خوان مي شود .
بي همگان به سر شود ، بي تو بسر نمي شود
داغ تو دارد اين دلم ، جاي دگر نمي شود
ديده ي عقل مست تو ، چرخه ي چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو ، بي تو بسر نمي شود
جان زتو جوش مي خورد ، دل زتو نوش مي كند
عقل خروش مي كند ، بي تو بسر نمي شود
خمر من و خمار من ، باغ من و بهار من
خواب من و قرار من ، بي تو بسر نمي شود
جاه وجلال من تويي ، ملكت ومال من تويي
آب زلال من تويي ، بي تو به سر نمي شود
گاه سوي وفا روي ،گاه سوي جفا روي
آب مني كجا روي ، بي تو بسر نمي شود
دل بنهد بر كني ، توبه كند بشكني
اين همه خود تو مي كني ، بي تو به سر نمي شود
بي تو اگر بسر شدي زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدي ، بي تو بسر نمي شود
گر تو سري ، قدم شوم ، ور تو كفي علم شوم
ور بروي عدم شوم بي تو بسر نمي شود
خواب مرا ببسته اي ، نقش مرا بشسته اي
و ز همه ام گسسته اي ، بي تو بسر نمي شود
گر تو نباشي يار من ، گشت خراب كار من
مونس و غمگسار من بي تو بسر نمي شود
بي تو به زندگي خوشم . بي تو نه مردگي خوشم
سر زغم تو چو كشم بي تو بسر نمي شود
هر چه بگويم اي سند نيست جدا ز نيك و بد
هم تو بگو بلطف خود بي تو بسر نمي شود