تبليغاتX
هاویشتان
دانش آموزان دینی

خشنوثره مزداهه اهورهه

 

 دوستان هم کیش و هم میهن درود

 

 نخستین زنان در شاهنامه

 

 (بررسی آنان و برابری با نوشتار های  دینی زرتشتی و پهلوی )

 

زن در میان ایرانیان همیشه از ارزش بالایی برخوردار بوده است به طـــوری که ارزش زن را در نوشته‏های پیشینیان، چه نوشته‏های باستانی و چه نوشته‏های بعد از اسلام، می‏توان دید.

تاریخ ایران نیز گواهی بر ارزش زن است. جوامع نخستین در ذهن خود دوران مادرشاهـــی را هنوز در یاد دارند ؛ که از فلات ایران آغاز شـــــد و بعد به اروپا به ویـــژه یونان رسید و دوران هلنسیم یونان و روم را رقـم زد. واژه‏ی مقـدس مادر از ریشه‏یاز زبان متقـدم هنـد و اروپایی به معنای مـحافظت کـردن و مراقب بـودن صـدها سـال پیش از به وجود آمدن واژه‏ی پدر از ریشه‏یاز زبان متقدم هند و اروپایی به معنای پایدن (همین ریشه را هنوز هم در زبان فارسی داریم) در میان هند و اروپاییان به کار می‏رفت. از این روی اسـت که در دوران مادرشاهی که قدرت قبیله‏ها و سرزمین‏ها در دست زن خانواده بود و زن محور اصلی جامعه بوده است ایزد بانوها به وجود آمدند. از دوران مادرشاهی آثـاری در دسـت اسـت کــه کهن‏ترین ایزد-بانوی (که بیشتر با ایزد بانوان بـاروری ارتباط مستقیـم داشـته اند) در منطقـه‏ی ویلندرف اتریش یافت شده است که به سه هزاره‏ی سوم پیش از میلاد بر می‏گــردد.

 

در فـلات ایران ایزد بانو ننه‏ی neneyوالنا elena (ایزد بانوان ایلامی و شوش)، اپم نپات apam napatو مثیره misrah(ایزد بانوان هند و ایرانی)، ایشتار ishtar(ایزد بانوی بابلی و کلدی)، سـرس وی sarsevi(هنـدو) و آفرودیتafrodit، ونـوس venuseو هکات hakataدر یـونان قـدرت فـراوانی داشتند. ایرانیان مهاجـر از خاستگاه آریایی (ایران وئچ) زودتـر بـه تکامل تمدنی رسیدند و در اواخر هزاره‏ی دوم پیش از میلاد از دوران مادرشاهی خارج شدند زیرا دوران جدید به نیروی جسمانی بیشتری نیاز داشت هر چنـد باستان شناسـی تقریباً ثـابت کرده است که زنان دوران مادرشاهی از دید نیروی اندامی بسیار نیرومندتر از زنان کنونی بوده اند و تقاضای آن دوران هم آن را ایجاب می کرد.

 

ما ایرانیان چند صد سال پیش از دوران پادشاهی ماد از دوران مادرشاهی به دوران مردسالاری وارد شدیم. شاهان مادی به زنان خود احترام بسیاری می‏گذاشتند و شهبانوهای ایرانی همانند شاهان در امور کشوری سهیم بودند. به گفته‏ی هرودوت کوروش هخامنشی زیر دست مادر خود ماندانا می‏نشست.

 

آموزش‏های دینی ایرانی که با آمدن اشوزردشت به درخشانی ویژه‏ای رسید نه تنها جایگاه زن را در اجتماع کم نکرد بلکه یکسانی حقوق زن و مرد را پایه گذاری کرد. در گات‏ها هر جا اشوزرتشت مردم را برای شنیدن پیامش فرا می‏خواند از زن (نایری)nairiya و مرد (نا)na جداگانه و با ارزش یگانه نام می‏برد و همچنین زن را در هنگام اختیار کردن همسر آزاد می‏گذارد و حق انتخاب همسر را به زن می‏دهد. گات‏ها یسنا 53 بند 4 اشوزرتشت به همسران جوان سفارش می‏کند که با خرد همراه شوند. همچنین اشوزرتشت به دختر کوچک خود پورچیست می فرماید: «آن کسی را به همسری برگزین که خرد تو به آن فرمان دهد ».(گات‏ها 53 بند 3-4) و در همین بند از همین هات آزادی را به زنان هدیه می‏دهد و انتخاب همسر نشانه‏ای از همین آزادی است. همچنین در اوستای متأخر نیز همیشه زنان را بلافاصله بعد از مردان جداگانه و مستقل و با هویت یکسان با مردان می‏آورد. تساوی بین زن و مرد در دین زرتشتی چنان است که 6 فروزه‏ی اورمزد اهورامزدا (امشاسپندان در اوستای نو) به 3 امشاسپند مرد و زن تقسیم می‏شود. فروزه‏های وهومنه (بهمن) ، اشه وهیشتا (اردیبهشتامشاسپند) و خَشترَا (شهریور امشاسپند) از جهت واژگانی در دستور زبان اوستایی مردانه و سه فروزه دیگر یعنی سپنته آرمَیتی (سپندارمذ) ، هُوروَتات (خرداد امشاسپند) و اَمرتات (امرداد امشاسپند) از جهت واژگانی زنانه می‏دانیم.

 

این تساوی بین زن و مرد که از دین زردشتی وارد فرهنگ ایرانی شد باعث گردید در بسیاری از تمدن و زوایای فرهنگی ایران رسوخ کند. ادبیات نیز از این بعد فرهنگی جدا نماند. ادبیات ایران به زن همیشه احترام ویژه می‏گذاشت و می‏گذارد به طوری که افراد شرور داستان‏ها بسیار کم دیده می‏شود که زن باشند اما وجود داشته اند ؛ برای مثال جادوگران زن در ادبیات ایران بسیار وجود داشته و دارند این در زبان اوستایی پئیریکا pairikaو در زبان پهلوی پری pari به معنای زن بدکار، جادوگر و دوستار بدی است. این پری‏ها از دیو زنی که دختر اهریمن است و جهي jahiنامیده می‏شود پیروی می‏کند. در شاهنامه می توان نمونه‏ی آن را در خوان چهارم رستم دید و همچنین در ادبیات پهلوی، ساسانیک، زنی که به فرهاد پیام مرگ شیرین را داد می‏توان نام برد.(البته در داستان به روایت نظامی مرد آمدهکه باز خود نمایانگر احترام به زن است) اما در بسیاری از نوشته‏های باستانی زن بسیار نیک نقش است.درداستان ویس و رامین که از دوران پارتیان به دست ما رسیده با آنکه ویس دامن خود را به گناه آلوده می‏بیند اما به وجود آورندگان این داستان زیاد ویس را در متن گناه تنها نمی‏دانند و رامین را نیز همکار گناه می‏دانند.

 

توجه داشته باشید در دین زرتشتی وجودی به نام آدم و حوا و وسوسه ی حوا و چیدن گیاه ممنوعه و جریانات آن وجود ندارد و اعتقاد بر این است که بعد از کیومرث، مشیه و مشیانه از ریشه ی یک گیاه (اکثراً می‏گویند ریواس) به وجود آمدند و بالیدن و زندگی را نیک آغاز کردند.

 

فرهنگ نیک نگری به زن در ایران باعث شده است که استاد سخن،فردوسی بزرگ در شاهکار خود به زن همانند فرهنگ خود دیده‏ی مثبت داشته باشد. در سراسر شاهنامه زنی را نمی‏توان یافت که اندیشه‏های اهریمنی او برجسته‏تر از اندیشه‏های اهورایی او باشد. اگر زنانی مانند سودابه هم در شاهنامه گناه‏کار معرفی شده اند ؛ این زن نمونه‏ی یک آدم معمولی است و در ضمن سودابه را در ذهن داشته باشید که ایرانی نبوده است و ازهاماوران یعنی اقوام آریان غیر مزدیسنی یش از زردشتی بوده است که فرهنگش از فرهنگ مزدیسنی حتی پیش زردشتی بسیار پایین‏تر بوده است.

 

در شاهنامه زنان ایرانی دارای نقشی سیار مثبت هستند این نقش را در میان زنان پارسای تورانی نیز می‏بینیم. همچنان که در فروردین یشت فرَوَشی زنان پارسای سرزمین‏های تورانی ستایش شده است (فروردین یشت کرده ی 31 بند 143). اگر در شاهنامه فرانک مادر فریدون و کتایون، (در اوستا هوتوس ) همسر گشتاسب، گرد آفرید دخت هژیر و گردیه خواهر بهرام چوبینه از ایرانیان برجسته هستند و ستایش شده اند همانند آنان فرنگیس و منیژه دختران افراسیاب و جریره دختر پیران ویسه نیز به نیکی یاد شده اند.

 

اما نخستین زنان در شاهنامه چه کسان هستند و از نظر نوشتار دینی و نوشتار ملی چه تفاوتی با هم دارند؟

در شاهنامه نخستین زن یا بهتر بگویم دو نخستین زن، زیرا دو زن با هم یکسان و همراه درون نوشته ها می شوند، دو دختر (در برخی موارد می گویند دو خواهر) جمشید بودند، که اژی دهاک (ضحاک)

پس از چیرگی بر جمشید آنان را به همسری می گیرد، نخستین بار این گونه توصیف می‏شوند.

 

دو پاکیزه ازخانه‏ی جمّشیـــــــد

بـرون آوریدند لـرزان چو بید

که جمشید را هر دو دختر بدند

سر بانوان را چو افســـر بدند

ز پوشیده رویان یکی شــهرناز

دگر ماهروئــــی به نام ،ارنواز

 

شهرناز و ارنواز نام دو دختر جمشید در شاهنامه هستند که نخستین زنان شاهنامه شناخته می‏شوند. این دو بانو در اوستا به ترتیب سنگهَوک sanghavak و ارنوک arenavak آمده اند. این دو بانو بعد از این که به دست اژی دهاک می افتند به وی سپرده می‏شوند.

در شاهنامه چاپ مسکو دو بیت است که در میان قلاب قرار دارد و توضیح در مورد سرانجام بعد از دستگیری آنان به دست اژی دهاک است. این دو بیت که در قلاب است در چاپ باستفری بیرون

از قلاب قرار دارد (بیت هایی که در قلاب است نشانگر الحاقی بودن است) این چنین آمده است:

 

به ایـوان ضحاک بردندشان

بــــدان اژده‏هافـش سپردندشــان

بپر دختشان از ره بدخویـــی

بیاموختندشان تنبل و جادویـــــی

 

در این دو بیت واژه ای که می تواند مورد توجه قرار گیرد جادویی است ؛ پیش‏تر اشاره‏ای کردیم به زنان جادو که به آن در پهلوی پری گویند، پری‏ها زنان جادوگر و در ادبیات ما پریان (در ادیان ابراهیمی شاید همان جن) موجودات شر بوده اند. پریان آدمی را آسیب می‏رساندند و مایه‏ی فتنه بودند. در داستان‏های شهرزاد ِ قصّه‏گو می توانیم نمونه‏هایی از آن را پیدا کنیم یا در داستان عامیانه‏ی امیرارسلان نامدار، این جادوگران مایه‏ی آسیب وگمراهی جامعه بودند و با افسون‏های خود به دین راستی ضربه می‏زدند. ابتدا این زنان چهره‏ای مقدس داشته اند ؛ هنگامی که جوامع ابتدایی در متن خرافات زندگی می‏کردند و این نوع زنان ومردان جادوگر حافظ جامعه به نوعی پنداشته شدند اما با تغییرات فرهنگی ایران و آمدن پیامبر زردشت بزرگ این نقش مانند دیگر نقش‏های خرافه‏ای و پنداری نادرست بدل به دیوها، که روزگاری خداهای هند و ایران بوند، شدند که نوعی دشمن دین مزدیسنی به شمار می‏رفتند.اژی دهاک که در اوستا از دیوان و دشمنان مزدیسنی است وموجودی سه کله‏ی سه پوزه‏ی شش چشم و مایه‏ی آسیب آدمی تصویر شده است. باید هم همسرانی همانند داشته باشد که او را در آسیب رساندن به مزدیسنان همراهی کنند.اگر چه در شاهنامه جنبه‏ی ملی این اسطوره بیش‏تر از جنبه‏ی دینی است اما در زوایای پنهان می توان اندیشه‏های ضد دینی اژیدهاک و فساد او را دید.

 

در هنگام قیام فریدون و کاوه بر اژی دهاک بخشی از نیایش‏های فریدون برای دست‏یابی بر آژی دهاک به شهرناز و ارنواز اختصاص دارد. در اوستا سه بار نام شهرناز و ارنواز آمده و آن هم در بخش یشت‏ها است و در نیایش‏های فریدون نام این بانوان آمده است.در آبان یشت (یشت 5) که اختصاص به ایزد بانو اردوی سوره آناهیتا دارد در کرده‏ی نهم بندهای 33تا35، در گوش یشت (درَواسپ یشت) که یشت نهم است- کرده ی سوم بندهای 13تا15 و در رام یشت که یشت پانزدهم است کرده‏ی ششم بندهای 23تا25 بیان کننده‏ی نیایش‏های فریدون به ایزدان است ، برای دست‏یابی به آنچه که می‏خواهد. متن نیایش فریدون در تمامی یشت‏های گفته شده چنین آمده است:« مرا این کامیابی ارزانی‏دار که من بر «اژی دهاک»- [اژی دهاک] سه پوزه‏ی سه کله‏ی شش چشم، آن دارنده‏ی هزار [گونه] چالاکی، آن دیو بسیار زورمند دروج، آن دروند آسیب رسان جهان و آن زورمندترین دروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه، به پتیارگی در جهان استومند بیافرید- پیروز شوم و هر دو همسرش «سنگهوک» و «ارنوک» را- که برازنده‏ی نگاه‏داری خاندان و شایسته زایش و افزایش دودمانند- از وی بربایم

ایزدان نیایش‏های فریدون را پاسخی مثبت می‏دهند و فریدون به کامیابی می‏رسد.

 

نکته‏ای که در این بند از یشت‏ها مهم است این است که این دو بانو به عنوان دختران جمشید نیامده اند اما در نوشتارهای پهلوی آنان به عنوان دختران جمشید آمده اند و در شاهنامه هر دوی اینان عنوان شده.

در شاهنامه علت این که این دو همسر اژی دهاک شده اند را گفتگوی ارنواز با فریدون این گونه بیان می‏کند:

 

چو بشنید ازو این سخن ارنــــــواز

گشــاده شــــدش بر دل پاک راز

بدو گفت شاه آفریدون تویـــــــــــی

که ویران کنی تنبل و جادویـــی

کجا هوش ضحاک بر دست توست

گشاد جهان بر کمربست توست

زتخم کیـــــان ما دو پوشــیده پــاک

شـــده رام با او ز بـیم هـــــلاک

همی جـفـتـن و خاست با جفـت مــار

چگونه تـوان بردن ای شـهریار؟

 

فریدون پس از نیایش با ایزدان به جنگ اژی دهاک می‏رود و وی را شکست می‏دهد. در هنگام درون شدن به کاخ اژی دهاک زنانی را که در پی آنان بوده است را می‏یابد.

 

ز اسب اندرون آمد به کاخ بزرگ

جهان ناسپرده جــوان ستـــرگ

برون آوریــــــد از شبـســتان اوی

بتان سیه چشم خورشید روی

بفرمود شستن سرانشـــان نخـسـت

روانشان از آن تیرگـی‏ها بشست

ره داور پـــــــــــاک بـنـمـودشــان

از آلودگـــــــی پـس بـیـالـودشـان

 

طبیعی است زنانی که هر چند ناخواسته با اژی دهاک نشست و برخاست کرده اند از راه مزدیسنی (توجه به دین زردشتی ننمایید اینجا منظور مزدیسنی پیش از زردشت است) به دور شده اند و راه جادو آموخته اند و بدل به پری شده اند. ابتدایی ترین کار این است که آنان را از این آلودگی بپالایند. فریدون آن‏ها را هم از نظر جسمانی و ظاهری و هم از نظر روانی و اعتقادی دگرگون می‏کند و به سوی تفکر و اندیشه و فرهنگ نیک بر می‏گرداند.در دین زردشتی هم پاکی تن اهمّیّت دارد که باید کارهای بیرونی و ظاهری را انجام داد و هم اندیشه‏ها. البته می دانیم که در دین زردشتی اندیشه مهم ترین رکن در دین ست و با اندیشه‏های نیک است که کارها را می‏توان به راستی کشاند.

دکتر بهمن سرکاراتی هم‏کیش دانشمندم در پژوهش ارزنده‏ی خود به نام «بنیان اساطیری حماسه‏ی ملی ایران»این دو خواهر را تجسم مردمانه‏ی دو فروزه و امشاسپند خرداد و امرداد می‏شمارد. برای آشنایی اندک می‏گویم که این فروزه‏ها که هستند. فروزه‏ی خرداد در اوستا هوروتات و در پهلوی خردات یا هرداد به معنی رسایی و کمال در گاهان یکی از فروزه‏های «مزدااهورا» و در اوستای نو، نام یکی از امشاسپندان و نماد کمال و رسایی آفریدگار است که با سپندارمذ و امرداد گروه سه گانه ی امشاسپندان بانوان را تشکیل می‏دهند. گروهی که نمایشگر جنبه‏ی مادر- خدایی اهورامزدا به شمار می‏آید نام این امشاسپندان بانو، همواره با نام امشاسپند بانو امرداد همراه می‏آید و نگاهبانی آب در جهان استومند و خویشکاری بزرگ اوست. چهارمین یشت از یشت‏های بیست و یک گانه‏ی اوستا ویژه‏ی ستایش و نیایش خرداد و سومین ماه و ششمین روز ماه به نام اوست. ایزدان تیشتر و فروردین و باد از همکاران و یاوران خردادند و «توروی» دیو که در پهلوی «تاریچ» یا «تریز» یکی از دستیاران و کارگزاران بزرگ اهریمن همستار وی است.

 

گل سوسن را ویژه ی امشاسپند بانو خرداد می‏دانند.

در بندهشن درباره‏ی این امشاسپند این گونه آمده «ششم از مینویان، خرداد است.او از آفرینش گیتی، آب را به خویش پذیرفت.به یاری و همکاری وی، تیر و باد و فروردین داده شدند که تیر(همان تیشتر است )همستاراهریمنی آن آب را به یاری فروردین و فروهر پرهیزگاران ، ستاند، به مینویی به باد بسپارد. باد آن آب را به نیکویی به کشورها راهبر شود، بگذارند، به افزار ابر با همکاران بباراند

 

اما امرداد در اوستا «امره تات» در پهلوی امرداد یا امردات و در فارسی امرداد (به غلط مرداد) به معنی جاودانگی و بیمرگی در گاهان یکی از فروزه‏های مزدااهورا است ما در اوستای نو به صورت امشاسپند بانویی تجسم یافته که نام وی همیشه همراه با امشاسپند بانو خرداد می‏آید. امرداد در جهان مینوی نماینده پایداری و جاودانگی اهوره مزدا است و در جهان استومند، نگاهبانی خوردنی‏های خویشکاری اوست.پنجمین ماه و هفتمین روز هر ماه را به نام این امشاسپند بانو نامیده اند و گل زنبق گل ویژه‏ی اوست. ایزدان رشن و ارشتات و زامیاد از یاران و همکاران این امشاسپند هستند و زیریچ که دیو گرسنگی است، همستار اوست.در بندهشن درباره‏ی این امشاسپند بانو می‏خوانیم «امرداد بی‏مرگی سرور گیاهان بی‏شمار است، زیرا او به گیتی گیاه خویش است. گیاهان را رویاند و رمه گوسفند را افزاند ؛ زیرا همه‏ی دام‏ها از او خورند و زیست کنند. به فرشکرد سوشیانت و نوسازی جهان نیز انوش از امرداد آرایند اگر کسی گیاه را رامش بخشد یا بیازارد آن‏گاه امرداد (از او) آسوده یا آزرده بود ... »

 

با توجه به این ویژگی‏ها است که برخی از شاهنامه پژوهان شهرناز و ارنواز را نشان منابع طبیعی و منابع ملی می دانند که فریدون با به دست آوردن آن‏ها در اصل به ثروت‏های ملی ایران دست یافت و ایران را از دست بیگانه رهایی داد.بعد از داستان شکست اژی دهاک به دست فریدون هرگز سخنی از این دو بانو دیگر زده نمی‏شود. حتی مادر سه فرزند فریدون هم از اینان نیسنتد ؛ آنان به یک باره در داستان آژی دهاک می آیند و با او می‏روند، نشان هم نمی‏گذارند. این به آن دلیل شاید می‏تواند باشد که تا آخر شاهنامه و بهتر بگویم فرشکرت (رستاخیز) این دو بانو همراه دین بهی و ایرانیان اند و به سرزمین ایران نیرو و ثروت و منابع ملی و حیات می‏دهند ؛ چنین است اندیشه‏ی پیشینیان و چنین بود نخستین زنان شاهنامه.

 

روز اورمزد از ماه امرداد سال 3744 زرتشتی

برابر با 26تیرسال 1385 خورشیدی

 

سرچشمه ها

 

شاهنامه _فردوسی بزرگ

اوستا_ برگردان جلیل دوست خواه

سیری در آموزش های گاث‏ها شاد روان موبدان موبد رستم شهزادی بندهشن

فلسفه ی زرتشت (دیدی نو از دین کهن)- فرهنگ مهر

ایران نامک -امان الله قرشی

کیانیان - آرتور کریستین سن

آناهیتا در اسطوره های ایرانی -سوزان گویری

زن در اساطیر ایرانی عبدالوهاب ولی

ایران از آغاز تا اسلام رومن گیر شمن

تاریخ هرودوت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:19  توسط کارن خسروانی | 

خشنوثره مزداهه اهورهه
مازندران در شاهنامه

پیش کشی به روان جاوید استاد امش اوروان  فردوسی بزرگ

که مازندران شهر ما یاد باد
همیشه برو بومش آباد باد

در شاهنامه هر وقت نام هفت خوان رستم به میان می آید بی گمان به یاد سختی رستم، برای نجات دادن شاه ایران و لشکریان از بند دیو سفید و دیوان مازندران می افتیم. نکته بسیار مهمی که باید ذکر گردد، تعیین مکان مازندران می باشد.

غالبا این ناحیه را همان مازندران کنونی که مجاور دریای خزر و گیلان می باشد، می پندارند و مکان مجاور آن را به نام گرگسار که غالبا با هم در شاهنامه می آیند را همان گرگان امروزی پنداشته اند و می پندارند اما رای نویسنده ی این نوشتار بر آن استوار نیست. و سعی بر آن دارد که با دلایل منطقی و اسناد به اثبات کردن پندار خود، بپردازد.

چو نامه به سام نیرم رسید
یکی باد سرد از جگر برکشید...
یکی لشکری راند از گرگسار
که در پای سبز اندرو گشت خوار
چو نزدیک ایران کشید آن سپاه
پذیره شدندش بزرگان به راه

اولین برخورد ها در شاهنامه که باعث می شود نام مازندران و گرگسار و سگسار به این کتاب افزوده شود در جنگ های سام با نره دیوان آن قوم است که در مناطقی به همان نام ساکن بوده اند. دریافت می شود که مناطق یاد شده در کنار یکدیگر قرار داشته اند و به این دلیل است که نام این مکان ها با هم در بیشتر مواقع ذکر شده است.

سام در بسیاری از جنگ های خود اسیرانی به همراه خود از مازندران به پایتخت منوچهر که در تمیشه بود می آورد. برای همین نگاهی به موقعیت جغرافی اسطوره یی تمیشه می کنیم.

ز آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد
کجا کز جهان کوس خوانی همی
جز این نام نیزش ندانی همی

تمیشه tamisheh ، تمیش، تمیشان، نام دو محل تاریخی مازندران ایران کنونی است. نخست در پایان خاک مازندران و در شرق هم مرز با گرگان که آن را تمیش کوتی بانصران خوانده اند و دیگری بیشه ی تمیسر( تمیسانسر ) است که روستا تمیشان حوزه شهر آمل امروزی کنار دریا و محل کارخانه ی چوبری دولتی است.

اما نظر فردوسی بزرگ کدام تمیشه بوده است، ابن اسفندیار معتقد است که همان تمیشه اول است یعنی تمیشه کوتی بانصران که نزدیکی بیشه ی نارون بوده است. وی آثاری را مانند گرمابه و خندق که منصوب به فریدون شاه پیشدادی است را به گفته ی خود شخصا بازرسی کرده است (تاریخ طبرستان ج1-ص58(

مرعشی مازندرانی منظور فردوسی را تمیشه دوم می داند یعنی در نزدیکی دیلم (تاریخ طبرستان ورویان و مازندران ص106-107)و خود فردوسی این منطقه را در حدود کوس می داند که از آن اطلاع چندانی نیست.

در کتاب مقدس اوستا نام فریدون غالبا در کنار نام مکانی به نام ورن verena آمده است و غالبا شرق شناسان این نام را به صورت کلی با گیلان، دیلم و پدشخوارگو، تطبیق داده اند و برخی نیز آنرا ورک vereka دانسته اند که محل تولد فریدون بوده است (استاد ابراهیم پورداودیشت ها-ج1-ص192)

با مقدمات ذکر شده می توان دریافت کرد که پایتخت کی کاووس که بعد از چند سال از ماجرای دیوان مازندران همان تمیشه بوده است که ذکرش رفت و بعد از آن پایتخت به استخر پارس انتقال داده شد.

به داستان رجوع می کنیم که بیشترین معروفیت را برای مازندران به دست آورده است. کاوس کی، در سر هوای فتح مازندران را دارد بزرگان دربار مانند زال و طوس و گودرز او را بر حذر می کنند از این کار و زال او را یادآوری می کند که:
یکی پند دیگر بگویم ترا
ز دل تیرگی ها بشنویم ترا...
تو دانی نیای تو جمشید بود
که تاجش به رخشنده خورشید بود
همه دیو و دد بد به فرمان او
سراسر جهان بد به پیمان او
نبودش به دل یاد مازندران
نبودش بدین کار او سرگران
فریدون نکرد اینچنین کار یاد
که خود تخت ضحاک داد او بیاد...
منوچهر شد زین جهان فراخ
و زو ماند ایدر بسی گنج و کاخ
همان زو ابا نوذرو کی قباد
چه مایه بزرگان که داریم به یاد
ابا لشکر کشن و گنج کیان
نکردند آهنگ مازندران

اما شاه خود سرکیانی پند بزرگان را نمی شنود و موجب درد سری بزرگ برای خود و لشکریان ایران می شود
دگر روز برخاست آوا زکوس
سپه را همی راند گودرز و طوس
همی رفت کاووس لشکر فروز
بزدگاه بر پیش کوه اسپروز

مکان کوه اسپروز esparuz یا اسپروز esporuz یا اسپروس aspruc چندان آشکار نیست. در برهان قاطع تنها ذکری از آن شده که کوه بلندی است. برخی به اشتباه این کوه را زاگرس دانسته اند شاید به استناد به این بیت شاهنامه گمراهی به آنان راه یافته است.
به کوه اسپروز اندر آمد سپاه
به لشکر چنان راه دیدونه شاه
به جایی که پنهان شود آفتاب
برانجا یکه ساخت آرام و خواب

پنهان شدن آفتاب را به نشانه ی مغرب و کوه اسپروز را همان زاگرس غرب ایران دانسته اند که به پندار این جانب اشتباه است که کوه زاگرس را با کوه اسپروز همانند دانست زیرا در بند و هشن آمده که این کوه بالای چینستان است (بند و هشن ص 73)که شرق ایران و در توران است در داستان بیژن و منیژه محل زندانی بیژن در توران در منطقه یی در مازندران در نزدیکی چینستان است.
به گوسیوز آنگه بفرمود شاه
که بند گران ساز و تاریک چاه...
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
که از ژرف دریاش کیهان خدیو
فکنده است بر بیشه چینستان
بیاور ز بیژن بدان کین ستان

و نکته ی دیگر اینکه از همان منابع کهن یونان و رومی ماننداسترابو، هرودوت، کتزیاس وگزنقون رشته کوه غربی ایران را از آن زمان به نام زاگرس می دانسته اند و اصولا زاگرس یک کلمه یونانی است. اما این نکته نمی تواند بر آن باشد که ایرانیان این رشته کوه را اسپرو زمی نامیدند.

استاد ابراهیم پور داود در این مورد در کتاب برگردان یسنا در بخش چئچست در مورد کوه اسپروز می نویسند "در فرگرد 12 پاره ی 36 بند و هشن آمده کوه اسپروچ از ور var ( دریاچه )چیچست تا به پارس کشیده است .

در شاهنامه چندین بار اسپروز یاد شده یکی از آنها در مازندران است که کیکاوس به پیش آن فرود آمده:
همی رفت کاووس لشکر فروز
بزدگاه بر پیش کوه اسپروز
و دیگری کوهی است در مشرق ایران که افراسیاب گریزان از آن جا گذشت که هیچ کدام این کوه ها به اسپروچ بند و هشن راست نمی آید"

این دوگانه سخن گفتن بند و هشن کمی به پیچیدگی مکانی این کوه کمک فراوانی می کند. اما هم به نظر استاد پور داود و هم به نظر این جانب کوه سخن رفته در شاهنامه در مازندران است و نه در داخل ایران.
تو مر دیو را مردم بدشناس
کسی کو ندارد زیزدان سپاس
هر آن کو گذشت از رهی مردمی
ز دیوانشمو مشمرش آدمی
خرد گر بدین گفته ها نگرود
مگر نیک معنیش می شنود.

نکته ی بسیار مهم دیگر این است که در شاهنامه مازندران را جایی معرفی می کند که دیو در آن زندگی می کند.

دیو در کتاب مقدس اوستاdaeva ( دئوه ) و در پهلوی ساسانیک dev (دیو)و در زبان سانسکریت deva(دیوا) در زبان یونانی zeus (زئوس) و لاتین deus (دیوس)و فرانسوی dive (دیو) همه یک ریشه دارند(استادپورداود-شیت ها ج1-ص29)

حال جویای معنی این واژه می شویم. دانشمند گرامی دکتر ژاله آموزگار در کتاب تاریخ اسطوره یی ایران بعد ازاینکه ایزدان هند و ایرانی را دسته بندی می کند در مورد دیوان اینگونه می نویسند: "خدایان ارتشتار یا دئوه ها(دیوان): این گروه خدایان، خدایان جنگجو هستند که در راس آن ها ایندره indara قرار دارد که خدای طوفان است ، به وجود آورنده ی باران های سیلابی. همچنین خدای جنگ و نبرد نیز به شمار می آید و پشتیبان آریایی ها و همراه جنگجوی و دایی(veda)است.(تاریخ اساطیری ایران ص11 ).

سرنوشت این خدایان بعد از جدا شدن گروه هند و ایرانی و ورود آریان ها به ایران دگرگون شد. آریان های ایرانی بعد از اینکه به یکتا پرستی روی نهادند(سخن در مورد زردشتی شدن نیست می دانیم که قبل از زردشت نیز ایرانیان در مواردی یکتا پرست بوده اند. نمونه ی آن را می توان در پیامبر شاهی فریدون و جمشید دید. هر چند که به صورت قطعی نمی توان آن ها را جزء پیامبران آورد و به گفته ی متون دینی حتی جمشید از پیامبری سرباز می زند به این دلیل در انجام کار پیامبری خود را ناتوان می داند اما این نکته ها و گفتگوی جم و فریدون با سروش (seraoshita) که پیام آور اهورامزدا است (به تعبیری جبرئیل ادیان سامی نژاد) نشان دهنده ی این است که ایرانیان زودتر از زمان زردشت پیامبر هم به یکتاپرستی یا به مظاهری از یکتاپرستی معتقد بوده اند هر چند که دین رسمی یکتاپرستی بااشواسپنتمان زردشت جهانی می شود و به همین جهت است که در شاهنامه از نخستین برخوردهای ایرانیان با بومیان و یا ساکنان اطراف ایران وئج با عنوان دیو یاد شده است.

دیوان در ایران نخست به صورت خدایان بیگانه و سپس به خدایان دشمن در می آیند که در مقابل امشاسپندان و ایزدان قرار می گیرند.(ژاله آموزگار-تاریخ اساطیری ایران- ص13)و این لغب دیوها بعد از قرن ها به بومیان ایران که غیر آریایی بوده اند اطلاق گردیده که از دین گروه آریانی به دور بوده اند.

در کتاب مقدس اوستا در بخش یسنا که مهمترین بخش کتاب است در هات 40 بند 1 و همچنین هات 57 کرده ی 7 بند 17 هات 57 کرده ی 12 بند 32 خواستار شکست دیوان مازندران هستند بعداز پژوهش در مورد معنای واژه، دیو و با ذکر مقدمه یی از سینا می توان گفت این مازنی ها اقوامی بوده اند که از دین آریان ها تبعیت نمی کرده اند و از اقوام بومی فلات ایران بوده اند که هنگام مهاجرت قوم هند و ایرانی آریایی به آن ها به هر دلیلی به مقابله پرداخته اند، قوم مازنی اگر چه در نزدیکی قوم آریایی سکا که از نظر تاریخی متقدم تر از برخی نژادهای دارد به ایران هستند بوده اند اما تاثیر پذیر از دین سکاها نبوده اند. هر چند که خود قوم سکا(اجداد رستم) بعد از زردشتی شدن ایران کمی مقاومت کردند و به دین قدیم آریایی پایبند مانده و همین یکی از دلایل جنگی می شود که بین رستم و اسفندیار رخ می دهد و از نظر نژادی به تورانیان برمی گردند اما به هیچ وجه با آنکه در برهه یی از زمان از دین بهی سرزده اند و همچنین غیرایرانی بوده اند دیو شمرده نمی شوند.(در سراسر شاهنامه سیستان که نژاد سکا در آن اقامت دارد به عنوان کشوری نیمه رسمی و به غیر از ایران شمرده می شود که زیر لوای ایران است ).

رستم به عنوان بزرگترین اسطوره ی سکایی ایرانی شده نامش را در اوستا نمی توان یافت او بزرگترین قهرمان ملی حماسه ی ایران است جز در اندک مواردی در متون دینی پهلوی نامش نیامده است و دلایل آن رااین جانب این می داند که رستم از پذیرش دین زردشت سر باز زده است و دین زردشت را دین نو می داند که رسوم کهن را زیر پا گذاشته است و دلیل دیگر که مهم ترین دلیل شاید باشد برای این موضوع که نیامدن اسم رستم راتوجیه می کند کشته شدن سپنتودات Sepantodata که در شاهنامه اسفندیار خوانده می شود و بزرگترین حامی دین زردشت است به دست رستم جایی برای نام رستم در میان روایت مذهبی نمی گذارد.

هر چند که در مواردی دشمنان به رستم عنوان سگزی را اطلاق می کنند که معنای غیر ایرانی بودن رستم را نمایان می کند ولی در هیچ هنگام واژه ی دیو به او اطلاق نمی گردد.

واژه ی دیو برای دشمنان دینی غیر آریایی اطلاق می گردد حتی این واژه به تورانیان بزرگترین دشمن تاریخ اسطوره ایرانیان هستند اطلاق نمی گردد دلیل ساده آن این است که نخست ایرانیان و تورانیان( Tara ) از یک نژاد یعنی آریایی هستند و در ابتدا اگر دشمنی وجود دارد بر سر قدرت و سرزمین است و دشمنی دینی این دو قوم آریایی هنگامی رخ می دهد که ایرانیان از قوم کهن آریایی روی می تابند و به دین راستین زردشت در می آیند.

با این تفاسیر چگونه می شود که پایتخت کشوری که داعیه دینی را دارد که می خواهد به جهان صادر شود خود از این دین پیروی نکند و شاه برای اینکه از این ماجرا خلاص شود به پایتخت کشور خود لشکر کشی کند ( منظور نظریه مازندران همان مازندران کنونی است ) آیا این کمی دور از ذهن نیست؟!

در داستان مازندران آمده که هنگامی که ایرانیان به مازندران می رسند شاه دستور فتح مازندران را می دهد

بفرمود پس گیو را شهریار
دو بهره ز لشگر گزین کن سوار
کسی کو گر آید به گرز گران
گشاینده شهر مازندران
ایرانیان به کشتار مازنی ها می پردازند که شاید علت به بند کشیدن کی کاووس و لشکریان ایران به علت جبر اعتقادی که شاهنامه دارد باشد.

نکته دیگر اگر چه ایران در زمان پادشاهی اشکانیان که شاهنامه نیز آن را بیان کرده است به صورت ملوک الطوایفی اداره می شده است. اما هیچ زمان دیگر در باستان به این گونه نبوده است و در زمان کاوس ایران تنها یک شاه داشته است اگر چه خاندان رستم در سیستان به عنوان شاه سلطنت می کردند اما گفتیم که آنان را آریایی ایرانی شده می نامیم که جزء کشور ایران به صورت واحد نبوده اند ولی تحت لوای ایران و خدمت گزار شاه ایران بوده اند پس نیازی به شاه نداشته است ولی شاهنامه آن را ابتدا کشور می داند و سپس دارای شاه و شاه خود را از ایران جدا می داند:
خبر شد بر شاه مازندران
دلش گشت پر درد و شد سرگران
نه شاهش بمانیم و نه لشگرش
بگیریم سر تا سر کشورش...
اگر من کنم رای آوردگاه
ندانی تو خود باز ماهی ز ماه
همانا ترا زندگانی نماند
زمانت ز ایران برین مرز راند...
از ایران برآرم یکی تیره خاک
بلندی ندانند باز از مغاک

شاهد دیگری بر مدعا اینکه از جزیره ی سگسار که نزدیک مازندران است دو نشان عمده در تاریخ نویسان سنتی در دست داریم. نخست اینکه مستوفی نشان آن را در دریای زنک Zank می دهد ( نزهت القلوب ص 236 ) اسدس طوسی آن را یکی از شبه جزایر هند به نام قالون می داند که قوم سگسار در آن بوده اند ( گرشاسب نامه ص 174 )اما نکته مهم اینکه مستوفی می نویسد جزایر سگسار چند جزیره اند ( نزهت القلوب ص 236 )

اطلاق مازندران بر بخشی از نواحی طبرستان ( تپورستان )پدیده یی نسبتا جدید است و پیش از آن ناحیه یی دیگر به نام مازندران در بیرون از ایران قرار داشته است . گفتیم که سام در جنگ های خود اسیرانی از مازندران مورد بحث به تمیشه آورد و ساکن آن جا کرد و گمان می رود که آن قوم پس از سالیانی نام خود را پس از آنکه این ناحیه از مرکزیت و پایتختی در آمد و از اهمیت اولیه آن کاسته شد به آن منطقه دادهاند و آن منطقه را که تا آن زمان مازندران نامیده نمی شد به نام خود و یاد سرزمین خود مازندران نامیده اند.

شهر آمل نیز از مهاجران کناره ی رود آمور ( آموی )یادگار دارد. کاشان از کاسی ها یا سکاها، سیستان از سکاها،خزر در قوم خزر نام یافته اند.

با این دلایلی که ذکر گردید نویسنده این نوشتار عقیده دارد که مازندران ( مازن-مزن) سگسار و گرگسار در ابتدا نام اقوامی بودهاند که در نواحی مختلف اما نزدیک به هم در شرق ایران ساکن بوده اند و اینان از اقوام غیر آریایی و بومی فلات ایران و شاید کناره ی شبه قاره هند بوده اند که در هر جا ساکن می شدند نام خود را بر این مناطق می دادند. و بعد از قرن ها که از سرکوبی آنان توسط آریان ها گذشته یکی از سه قوم مذکور یعنی مازنی های به اسارت رفته به بخشی از ایران نام خود را بعد از اینکه ناحیه از اهمیت اولیه خود دور شد به آن مکان داده اند و نام مازندران ایران را متولد کرده اند.

سال  1379برابر 3738زردشتی
بازنویسی 1384 خورشیدی  3743 زردشتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:42  توسط کارن خسروانی | 

خشنوثره مزداهه اهورهه

دوستان همراه دود

دیشب دوستی از بیرون کشورمان برای چگونگی تندرستی ام تلفنی زد و مرا برد به دوران خوش گذشته که دوباره ای نخواهد داشت برای همین به یاد گفتگو با این بانو ایرانی افتادم به مناسبت جشن سده  گفتگویی با الهام پایدارکرمانی از ماهنامه آیینه سخن در دوسلدورف آلمان در سال ها پیش انجام داده ام که برای تازه شدن یاد آن روز برای شما هم می آورم 

ديشب مي خواستم مقاله ا ي در مورد نوزرز براي اين شماره ماهنامه بنويسم كه به ياد مصاحبه ا ي افتادم كه در سفر دو ماه پيشم به ايران تهيه كرده بودم. در سفر گذشته ام به ايران طي ماه هاي دي و بهمن به ديدار دوستان نزديكم هنگامی که در ايران زندگي مي كردم رفتم. يكي از دوستانم آرميتا گودرزي است كه با هم در كلاس هاي ژيناستيك در شش سالگي دوست شديم و تا حالا بعد از سال ها دوستیمان ادامه دارد. آرميتا من را دعوت به جشن سده كرد. جشني كه هميشه آرزو داشتم تجربه كنم. چون مهرگان را ديده بودم اشتياقم براي سده بسیار بود. جشن باشكوه در مكاني به نام «کوشک ورجاوند» برگزار شد. كه آتش افروزي و نيايش موبدان همي روياهايم را به حقيقت تبديل كرد. در جشن با دوست پسر وسطي آرميتا آشنا شدم كه برايم جالب بود. پسري با كت و شلوار قهوه یي تيره و کرواتي با پرچم ايران . هنگام بازگشت آنقدر در ماشين شيطنت كرد كه آرميتا يك بار نزديك بود به حفاظ كنار بلوار بزند. پس از رفتن پسر دلم مي خواست در مورد اين پسر بازي گوش اطلاعات پيدا كنم. و قتي آرميتا گفت كه « کارن» در مورد باستان وشاهنامه سواد خوبي دارد فكر كردم شوخي مي كند. گفتم سر به سر آرميتا بگزارم و پيشنهاد مصاحبه ای را با کارن داد م. وقتي زنگ زديم با خنده گفت:« با با يه عمر ما خودمون داريم مصاحبه از ديگرون مي گيريم مارو فيلم نكنین» اول متوجه نشدم بعد متوجه شدم كه روزنامه نگارهم هست. فردا با يك شلوار جين و لباس سفيد آستين كوتاه به خانه آرميتا آمد. در دلم گفتم ديشب با لباس رسمي آن جوري بود. امروز يك فيلم كمدي حسابي ضبط مي كنيم. قبل از مصاحبه كلي شيطنت كرد و هرهرو كركر را ه انداخت .اما وقتي شروع كرديم اصلا با ورم نمي شد اين کارن همان کارن ده دقيقه قبل باشد. برای اين كه بيش تر بدانيد بايد بگويم بقول خودش هنگام معرفي قبل از ظبط خودش را اين گونه معرفي كرد:« من کارنم هيچيم به هيچيم نمي خوره ، پژوهشگر تاريخ باستان و شاهنامه، كارم خبرنگاريه، توی سرويس سياسي و اجتماعي كار مي كنم شرکت کامپوتری  دارم»

اين گوشه اي از مصاحبه پنج ساعته با کارن خسروانی  هست كه براي من كمتر از پنج دقيقه طول نكشيد که تقديم به شما مي كنم

کارن جان جشن سده رو كه ديروز باشكوه برگزار شد،بهت تبريك مي گم. خوشحال هستم كه من هم دراين جشن شركت كردم براي شروع حرفي اگر داري بفرماييد.

به خوشنودي اورمزد اهورا مزدا. دورود به شما و همه خوانندگان با دانش شما و خجسته و شاد باش براي جشن فرخنده و كهن سده.

مي شه از تاريخ پيدايش جشن سده براي ما بگيد.

جشن سده به پندار برخي از دانشمندان ايران شناس كه من نيز برگفتار آنان  استوار پنداردارم، كهن ترين جشن ايراني است كه ريشه در هنگام همزيستي زادگان هند و اروپايي دارد. هنگامي كه زادگان هند واروپايي در خاستگاه يكه خود زندگي مي كردند. براي همين است كه گونه هاي همسان جشن سده را كه جشن پيدايش آتش است، در زداگان كهن دیگر،دیده گر هستيم مانند زادگان هند، يوناني ،ايتالياي، ايراندي، اسكاتلندي، و ولزي، كه اين سه زادگان آخرین جشن پيدايش آتش را بعد ازهنگام مسحيت بر دين مسیح درون كردند و جشن كنوني هالوين يادگاري از جشن كهن پيدايش آتش در نزد زادگان همزيست هند واروپاي است .

يعني تو عقيده داري كه جشن سده ازعيد نورزهم قديمي تره ؟

آري انديشه من براين استوار است كه جشن سده از جشن پر شكوه نوروز كهن تر است .

خب دليلت براي اين ادعا چيه؟

براي اينكه به پرسش شما پاسخ بدهم با يد به گاه پيدايش جشن سده اشاره كنم .اين جشن درهنگام پادشاهي هوشنگ پديد آمده . نام هوشنگ براي ما يك راهنماي نيك است كه به برخي از پندارهايمان پاسخ دهيم. نام هوشنگ در نوشتار اوستایي به گونه هئوشينگهه (با نوشتن روي كاغذ من را كمك مي كند) آمده است، كه پيوندي از« هو» ho از واژه« ونگهو» vangho به چم نيك باواژه ای از ريشه« شينه »shayana به چم خانه ساختن است كه روي هم سازنده خانه هاي نيك ترجمان مي شود. به هوشنگ« پرداته» paradata نام داده اند، به چم نخستين كسي كه براي دادگري و داد گزاري برگزيده گرديد. دربرخي از نوشتار هاي پهلوي هوشنگ و « وئيكرد» vaeikard دو برادر هستند كه هوشنگ فرمانروایي را بنيان مي نهد و وئيكرد كشاورزي را . هوشنگ در شاهنامه و نوشتارهاي پهلوي فرزند سيامك فرزند كيومرث است. كيومرث نخستين كدخدا وپيش نمونه آفرينش انسان شناسایي داده شده است. سيامك پدرهوشنگ در جنگ با ديوان به دست ديوه سياه كشته مي شود، كه پسر اهريمن است و بد سگال و گرگ مانند . بگذاريد به چند نكته مهم به پردازيم كه شايد در ديد نخست بسيار پيش پا افتاده باشد. نخست اين كه چم واژه هوشنگ را سازنده خانه هاي نيك گفتيم .اين به آن نشان است كه زادگان ايراني از دوران چادر نشيني و كوچگري اندك اندك در حال بيرون آمدن هستند، و در حال يك جا نشيني و شهر نشيني. دوم بودن برداري براي هوشنگ است كه به او به وجودآوردن كشاورزي را نسبت داه اند. كشاورزي و دامداري  در دين اهورايي مزديسني از نيك ترين كارها براي مردان آباد گراست. پس ایرانيان كه بخشي از نژادگان هند و اروپايي هستند، درهنگام هوشنگ با پديده اي بنام كشاورزي در حال آشنا شدن بودند.  سوم نام پرداته برروي هوشنگ است كه نشان مي دهداز ديد گفتارهاي شاهنامه ونوشتارهای پهلوي هوشنگ نخستين شاه ويا نخستين داد گزار دين ـ شهرياري است  كه شاهنشاهي پيشداديان با او انجام مي شود.

اين ها چه ارتباطي با قديمي بودن سده با نوروز دارن ؟

اكنون مي گويم. براي روشن شدن گفتار به شناساي كسي مي پردازيم كه نوروز را بنياد نهاد، كه جمشيد باشد. جمشيد در اوستا پسر« ويونگهان»viyounhana است. ويونگهان نخستين كسي است كه« هوم»homa را برابر آيين مي فشارد و اين نيك بختي به او مي رسد كه داراي فرزندي به نام« يمه خشئته» yimakhshaeta به چم جم در خشان يا جمشيدمی شود. جم يك شخصيت هند و ايراني است و با نام« يمه» yema در هند نخستين كسي از بي مرگان است كه مر گ را بر مي گزيند راه مرگ را مي پيمايد تا را ه جاويدان را به مردمان نشان دهد. او سرور دنيا در گذشتگان مي شود. جم در ايران بسيار گرامي است و با پيوند« شيد»shida به چم درخشان همراه است. در اوستا و نوشتارهاي پهلوي داراي صفت زيبا و خوب رمه« هوثوه »hvathvah است و در نوشته هاي «ودايي»veda و پهلوي جمشيد را كسي بنام« جمه» یا «جميك »yima يا« يما» yamak« يمك » همراهي مي كند. در دوران پادشاهي جمشيد شكوه و ناميراي  فرمانرواي مي كند. و مردم در آسايش هستند و دوران زرين ايران رخ مي دهد كه هميشه ايرانيان از اين دوره به نام بهترين دوره ياد مي كند. اما كم كم سرما به خاستگاه اين نژادگان راه مي يابد و جم براي اين كه مردم به نابودی نروند به گفته اهورا مزدا« ورجمكرد» varajamkardبه چم دژ ساخته جم، بنيان مي كند. اين دژ مانند كشتي نوح در نژادگان سامي هنگام طوفان نوح است. به اندیشه دانشمند بزرگ بانو ژاله آموزگار و برخي ديگر اسطوره ورجمكرد به دوران پيش از« اشو زردشت» برمي گردد كه بعد ها با پيوند به بخش هاي ديگر داستان، درون داستان هاي ديني گرديده است. جم كارهاي بزرگي انجام مي دهد؛ كه در اينجا به برخي از آنها گذرا اشاره مي كنم. آباداني هاي بسيار، آموزش هنرهاي گوناگون، ساختن ابزار جنگ، نرم كردن آهن، اما مهم ترين كارهاي جمشيد از ديد بنده اين سه كار هستند. نخست رهبري كردن نژدگان هند و ايراني به سرزمين« ايران وئج».eranvajiya دوم ساختن طبقات اجتماعي به سه پايه؛ دين مردان ارتشداران، برزيگران و پيشوران. سوم بنيان گذاشتن جشن پرشكوه نوروز. براي نشان دادن كهن تر بودن سده بايد از رهبري جم و نوروز سخن برانيم .تا قبل از جم نژادگان هند و اروپايي در بخشي ازآسياي مركزي ميان درياچه آرال  تا با لخاش و درياچه اورال تا مكاني كه امروز سيبري مي ناميم، پخش بودند.درست بودن اين را باستان شناسي نیز نشان مي دهد. در هنگام جم دگرگوني كيهاني رخ داد و زمستانهاي سرد و سخت در اسيا مركزي رخ داد و موجب مرگ بسياري ازآدميان و جانداران شد. بعد از دوران سرما  جمشيد كه فرمان رواي نژادگان هند و ايراني بوده است بخاطره كمبوده چراگاه ، كمبود جا، سرماي فراوان، هجوم نژادگان غيراريا يی، بسوي سرزمين هاي گرم تر جنوبي يا همان ايران وئج رهسپار گشتند. در اوستا اين رهسپاري در« وند يوداد» فرگرد نخست تا سوم نشان داد ه مي شود .

يعني به عقيده تو نوروز وقتي بوجود اومد كه هند و ايرانيها از هند و اروپاييها جدا شده بودند ؟

ببينيد، رهسپاري هند و ايراني ها به سوي ايران وئج  در يك دوران كوتاه رخ نداد ه است. آنچه اوستا به ما مي گويد اين است اين رهسپاري، در سه دوره و هر دوره سيصد سال به دراز كشيده است. اين سه پاره بودن رهسپاري نژادگان آريان را باستان شناسي نيز درست مي داند. پس بايد گفت آيين ها درازای زمان از هم جدا شده اند. همان گونه كه اكنون بسياري از آيين هاي هند و ايراني از هم جدا شده اند. آنچه راستين است اين است كه نوروز بعد از رهسپاري هند و ايرانيان بسوي جايگاه كنوني آنان پديد آمده ،در هنگام فرمان رواي جمشيد.

خب اين چه چيز رو به ما در مورد كهن بودن سده به نوروز نشون مي ده ؟

ببينيد در مورد اين پرسش و پاسخ آن ،که در حال رسيدن به آن هستیم، چند چيز را در ياد داشته باشيد. نخست هوشنگ سده را بنياد كرد. دوم هوشنگ اولين پيشداد است. سوم جمشيد نوروز را بنياد كرد. چهارم جم رهبر هند و ايرانيان در رهسپاري به جايگاه بعدي بوده است .حالا به  پاسخ پرسش شما مي رسيم. بر اساس روايت هاي ديني و نوشتارهای پهلوي و شاهنامه، پيشدايان اينگونه آمده اند ،كيومرث، سيامك، هوشنگ، تهمورث، جمشيد پس مي بينيد كه جمشيد نوه هوشنگ است. پس نمي تواند پيش از هوشنگ باشد. دراوستا نيز به اين نسب با اندكي دگر گوني بر مي خوريم. اين را ماپذیرفته ایم كه جمشيد پس از چند نسل يا در نهايت بعد از يك نسل به هوشنگ مي رسد. با توجه به آنكه جداي هند و ايرانيها ازهم نژادهاي خود كه هند و اروپايان باشند در زمان جم رخ داده پس مي توان نتيجه گرفت كه جشن سده كه درهنگام هوشنگ در ساليان دراز پيش پديد آمده است. درهنگام همزيستي نژادگان هندو اروپايي بوده است . در نتيجه پس جشن نوروز بعد از سده پديد آمده است .

خب کارن  باحرفات نشون دادي كه سده قديمي تراز نوروزه اما مي شه بگي سده چطور به وجود امد؟

در نوشته هاي پهلوي وشاهنامه امش اروان فردوسي(لقبي كه کارن هميشه براي فردوسي به كار مي بردو به معناي روان جاويد است)آمده كه روزي هوشنگ با همراهانش در ميان كوهي مي رفتند. مار سياهي كه از دهانش دود بيرون مي آيد را مي ببينند. هوشنگ سنگي به سوي مار پرتاب مي كند. سنگ بر سنگ ديگر مي خورد و چون سنگ از جنس‌آتش افروزه بود، فروغي از برخورد آنان پديد مي آيد كه در بوته اي مي گيرد و آتش پديد مي آيد .هوشنگ شادمان مي شود واهورا مزدا را نيايش مي كند كه راز پيدايش آتش را نمايان كرده است. هوشنگ آتش را از همان هنگام يعني از روز مهراز ماه« وهومن»vohomana يعني روز 16 بهمن به گاهنامه زرتشتيان و 10 بهمن به گاهنامه خورشيدي قبله قرار داد وآن روز را جشن خواند وآن آيين تا امروز برجاست وتا رستاخيز به خواست اهورا مزدا به پا خواهد بود .بگذاريد از زبان شيوا انوشيروان فردوسي استاد فرهنگ ايراني اين پديده را بيان كنم:

برامد به سنگ گران سنگ خرد                                         هم ان و همين سنگ گرديد خرد

فروغي برآمد از هر دوسنگ                                              دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

جهاندار پيش جهان آفرين                                               نيايش همي كردوخواند آفرين

يكي جشن كرد و آن شب وباده خورد                                  سده نام آن جشن فرخنده كرد

يعني از روز پيدايش سده ايرانيان آتش را قبله خود شون كردن؟

آري باز از استاد امش اوروان فردوسي سخني می آورم:

نيا را همي بود آيين وكيش                                               پرستيدن ايزدي بود پيش

بدان گه بودي آتش خوبرنگ                                             چو مرتازيان راست محراب سنگ

از روزي كه مردم آريا نژاد دركارزار گيتي شناخته شدند. يعني از تيره هندواوپايي خود جدا شدند ويك چيستي ويژه يافتند. به مردماني شناخته شدند كه آتش را در پرستش گاهاي خود گرامي و بزرگ مي داشتند. به گواهي اوستا وودا سرود هاي آتش هماره در سر زبان ها ي نياكان ما بوده است. در سنگ نگاره هاي هخامنشي ديده مي شود كه داريوش بزرگ و ديگر شاهان هخامنشي در برابر آتشدان ايستاده اند. در لشگر كشي ها، جلوي لشگريان آتشدان هاي زرين و سيمین ديده مي شده است. و پيش از نبردها در آتشكده به ميانجي آتش از اهورامزدا پيروزي ورستگاري خواستار مي شدند.درروي هزاران سكه پادشاهان روزگار پيش از درون شدن تازيان به ايران، آتشدان ديده مي شود. از فرهنگ ايران باستان ودين كهن آن و فرهنگ ديرين وپوياي آن نمي توان آتش را جدا كرد.

اما چرا آتش به عنوان قبله ايرانيان انتخاب شد؟

من به شما آفرين مي گويم. زيرا واژه ايرانيان را به جاي واژه زرتشتيان به كار برديد. در ست اين است كه بگويم ايرانيان، زيرا پيدايش وگرامي داشت آتش و نشان شدن آتش به نماد آييني نژاد آريان صدها سال پيش از پيدايش دين راستين و اهورايي مزديسني رخ داده است. چگونگي اينكه چراآتش به قبله ايرانيان به گونه يي نام گزاري شد، در گفتگوي بسيار ژرف تر بايد بررسي شود و به هيچ روي در دانش اندك من نمي گنجد. اماتا آن جايي كه من توانسته ام بياموزم، به روي كوتاه براي شما باز گو مي كنم. نخست پيدايش آتش با خود دگرگوني هايي همرا داشت، به رويي كه نژادگان هندواروپايي كه در سرزمين هاي سرد زندگی مي كردند، در پناه پديده اتش توانستنداندكي از شر ديو سرما رهايي بيابند و از مردن پيش از پيش خود جلو گيري كنند. وآتش يك سپر براي ديو سرما گرديد. دوم آتش كمكي براي پيدايش گونه هاي ديگر ناشناخته هاي دانش گيهاني شد. دريافته شد كه با كمك آتش ساخت گونه هاي ديگر ابزار وجداكردن سنگ هاي كاني را بياموزند. وتمدن را به سوي پيشرفت ببرند. سوم آتش نمادي از پاك كردن است .پاك مي كند. پالايش دهنده ي ناپاكي است. چهارم آتش كانون خانواده شد و روشنايي آتش زنده بودن خانواده گشت؛ و ده ها ويژگي پاك ديگر آتش و اين طبيعي است كه نماد آييني يك نژاد يا يك زادگان از آخشيج (معني آخشيج را پرسيدم گفت همان عنصر در زبان پهلوي است)باشد كه براي آنان سود مند تر وگرامي تر باشد. در ميان آخشيج ها يي كه هندو ايرانيان شناخته بودند براي آنان آتش از هر چيز ديگر گرامي تر بود.

حالا برمي گردم به اسم اين جشن اصلا چرا سده آيا علتي وجود داره كه شده سده يا نه ؟

آري. ببينيد در دنياي كهن هرنام داراي چم خود بوده است. كه بر گرفته شده از ويژگي هاي آن پديده است. شايد اكنون برخي از آن نام ها و چم آنان براي ما ناشناخته باشند. اما درآن هنگام با توجه به ويژگي هايي آن نام را برمی گزيدند. نام سده نيز از آن گونه نام ها است . در گاهشمار آريايي و باستاني سال را به دو بخش مي كردند. تابستان، كه 7 ماه درازا داشت و زمستان كه 5 ماه درازا داشت. سده در روز 16 وهومن است و از پايان تابستان تا 16 وهومن 100 روز گذشته است. برخي مي گويند كه از روز مهر به وهومن تا روز اورمزد به فروردين یعني انجام تابستان ، 50 روز و 50 شب مانده است. كه مي شود 100. از اين روي است كه نام سده را براين جشن دادند .

کارن، من شنيدم كه بیشتر جشن ها ديني بودن اين درسته ؟

ببينيد الهام با نو؛ نخست بايد واژه جشن را باز گو كنم . واژه ي جشن از «يزشنه» yazashna آمده كه يزشنه نيز از ريشه« يز» به چم ستايش و پرشش است . يزشنه پهلوي است كه در اوستا به روي« يسن» yasn و در سا نسكريت« يجن» yajna آمده . واژه هاي« يسنا» و« يشت» به چم ستايش كردن و نيايش كردن كه نام دو بخش از اوستا هستند از ريشه« يز» yaz آمده است .همچنين شهر آييني يزد. جشن به چم اين است روزي كه در آن يزشنه مي كنند يعني روزي است كه در آن نيايش و پرستش اهورا مزدا و ايزدان را با شادماني بجا مي آورد. پس مي توان گفت جشن هاي كهن ريشه در آيين ها داشته اند. بگذاريد بگوييم. در سراسر جشن هاي ايران باستان، سه ویژگي وجود داشته است. نخست از ديد گاه اختر شناسي ( طبيعي ) كه در اين جشن همان صد روز از پايان تابستان و يا پنجاه شب و پنجاه روز به آغاز تابستان سال دگر است. دوم از ديد گاه تاريخي كه در اين جشن همان پيدايش آتش بدست هوشنگ شاه است . سوم از ديد گاه آييني كه در اين جشن ياد آورنده جايگاه بلند روشنايي آ تش و زور كيهاني است (منظورکارن اززور کیهانی انرژي بود) روشنايي كه از اهورا مزدا است و از او جدا نيست. اما خود اهوارا مزدا نيست. محرابي كه همه جا هست. هر جا كه روشنا باشد، اهورا مزدا نيز هست. فروغ خورشيد، ماه، آتش، چراغ و نيز روشنايي دروني دل وجان، همه از نشانه هاي فروغ اهورا مزدا است .براي اين است كه نام روز سی ام از ماه شمار زردشتي به نام «انارام»anaram يا «انغران»anaghran با چم روشناي ي پايان است. و در اوستا بالا ترين جايگاه بهشت و درگاه اهورا مزدا است كه« انگرنه رئوچه» angarnaraocha نام گذاري شده است.

مراسم جشن سده چطوري برگزاي مي شه ؟

همان گونه كه ديروز ديديد، جشن بافراهم كردن بوته ها و خوار و هيزم در اماده مي شود. موبدان با خواندن اوستا كه نماز« آتش بهرام نيايش» در خرده اوستا است و روشن كردن بوته ها انجام جشن مي كنند. مردم به دور آتش گرد مي شوند شادي و پپاي كوبي مي كنند.

يه چيزي مثل چهارشنبه سوري ؟

در باره چهارشنبه سوري ديد گاه ي خود را دراين كتاب داده ام و به پندارم جاي سخن در اينجا را ندارد. (منظورکارن كتابي است بنام روشنايي آتش زردشت) اما برروي كوتاه بايد بگويم كه چهار شنبه سوري اگر چه يك پندار نادرست و خرافه ازآيين هاي گوناگون است و بعد از اسلام زايیده شده ،باري به هر جهت ريشه در فرهنگ ايراني دارد و به ديد ه من بايد هرجشن ايراني كه ريشه در فرهنگ ما دارد پرشكوه برگزار شود. اگر چه جشن چهارشنبه سوري از دل دين بهي بيرون امده اما اكنون رنگ ديني خود را از دست داده و جايگاه زادگاني و كشوري يافته است، كه بايد به هر روي پسنديده نگهباني شود ...

خب کارن گرامی مي دونم حسته شدي نزديك پنج ساعته كه باهم حرف زديم از سده شروع شد و بعد به مقبره هاي هخامنشيان و آتشكده هاي باستاني و امروزي كشيده شد؛ از شاهنامه گفتي، تاريخ پرچم ايران و خيلي چيز هاي كه من سالها بايد بخونم تا به اينجا برسم، از شما متشكرم حرف آخر اگر داريد بفرماييد.

از شما سپاسگزارم. من دانش اندكي دارم. و براي آموزاندن است كه فرامي گيرم. شما به من مهر بسيار داريد. سخن پايان ا ين است، كه هر جاي اين گيتي كه هستيد بدانيد ايراني هستید و داريي فرهنگ پر بار ايراني. به ايراني بودنمان بباليم و در پايان مانند همه ي نيايش هاي من در سرانجام سخن ها بايد بگوييم، افزون مهر، برافراشته درفش كاوياني، پاينده ايران .

کارن باز مثل هميشه مي خندد و من دوربين را خا موش مي كنم .

الهام پايدار كرماني ماهنامه آيينه سخن ـ سال دوم ـ شما ره 17 ـ اسفنده 1382 ـ مارس 2004 دوسلدورف آلمان 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:13  توسط کارن خسروانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هاویشتان در زبان پهلوی به چم دانش آموزان دینی زردشتی است هاویشت در برابر هیربد ما خود را دانش آموز در برابر آموزه های نیک مزدا آورده ی پیامبر پاکی ها سرور دو گیتی اشو زرتشت مهر اسپنتمان بزرگ می دانیم

راه اشو زرتشت راه روشنایی و پیامش همه خرد و نیکی است بیاید راه بپیماییم

بیاید با بهره گیری از وهومنه و رفتن راه اشا به جاودانگی و هم نشینی با مزدا اهوره و سرورمان اشو زردشت در گروتمان( روشنایی بی پایان) برسیم

بیاید دانش آموزی از آموزگار بزرگ درستی ها اشو زرتشت بزرگ باشیم

بیاید نه تنها یک ایرانی، بلکه یک ایرانی اشون و درست کردار باشیم

نوشته های پیشین
دی 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان